پیلهتشنه ام . نگو صبر کن ... من تشنه ام . نگو بالاخره تموم میشه. ... حتی نگو خدا صبرت بده . من تازه فهمیده ام که خیلی وقت بود که تشنه بودم. خیلی وقت بود دلم لک زده بود برای یک جریان تازه و زلال که بدود توی رگهایم، زندگیم، سر کیفم بیاورد... نگو صبر کنم تا غروب . . من تازه یادم افتاده که هر غروب چقدر فراموش کار میشدم . چقدر بچه میشدم که فکر میکردم خنکم میکند یک جرعه آب... تازه یادم افتاده که هر هلال ماه مبارک چقدر مرور کرده ام خودم را ، حالم را ، مقالم را ، تازه یادم افتاده آیه های نخوانده ، تازه دردم تازه شده با این همه بزرگی مدام خدا . تازه مانده ام در این که خلیفه اللهی ام را کی و کجا گم کرده ام . نکند آنرا عوض کرده باشم با تحسین آدمهای معمولی ، نکند آنرا فروخته باشم به فیش حقوقم ، نکند آنرا همراه با همه عهد های بزرگ از دست داده باشم. ..
پشت باب رمضان چقدر تشنه ام خدا. این عطش حالم را ابری میکند. میروم به روزهای ده شصت ، به ان هشت سال فرصت ناب ، میروم و لبهایم در ظهر داغ شلمچه ترک میخورد . خون در رگهایم به جوش می آید و همه اشکهای بیچارگی ام بر شهدای مظلوم رمضان تبخیر میشود . هی زار میزنم که تشنه ام . هی اب طلب میکنم ... از آنها که حیات را نو میکند ... میرویاند ... زلال میکند روان را و جان را ... از ان اب که در کربلا معنایش نو شد ... حسین حسین بر جانم خیمه میزند .. ابو حمزه شاعرم میکند ... سبک میشوم دم غروب ... جوانه میزند انگار چیزی از هرم عطش... نایم به ناله بلند میشود: یا فالق الحب و النوی ...
خدا !دانه دل ما را در این میهمانی کریمانه ...بگشا! عطش ما را ...